قالب وبلاگ
روزهای زیبای زندگی ما
 

دیشب بعد از برگشت از محل کارم به رضا گفتم منو ببره جایی که یه شلوار بخرم و رفتن ما به ونک همانا و تو ترافیک موندن هم همانا و چقدر غذاب وجدان کشیدم از این پیشنهادم چون ساعت 9 و نیم رسیدیم خونه و رضا هم صبح زود باید پا میشد تا کاراشو انجام بده و بره فرودگاه. حالا بماند که فروشنده سایز شلوار رو اشتباهی داده و من حالا امروز دوباره باید برم برای تعویضشقهر  به هر حال مرسی عزیزم که همراهیم کردیقلب و امروز هم رضا تهران نیست یعنی امروز و فردا  من تنهام الان هم سرکارم و منتظرم که بهم اس ام اس بده که رسیدهقلب. چقدر همه جا شلوغههههههههههه وای خدایا شکر که من کار خاصی و خرید مهمی ندارم جز یه چند تا کادو که اونا رو هم ترجیحا تو همین چند روز می خرم.

امروز هم این جور که بوش میاد باید از کلاس فرانسم بزنم تا برم برای تعویض شلوارم یعنی وقتی صبح دیدم که خانم فروشنده به جای سایز 36 سایز 34 رو داده قیافم دیدنی بودناراحت امیدوارم عصر اذیت نشم و تو ترافیک نمونملبخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

همیشه فکر میکردم که هر کسی چه خونوادم چه دوستان یا همکارام هر کدوم یه چیز خیلی مثبت دارن که میشه روش دقیق شدش و اونو یادگرفت و تو زندگی به کار گرفت حتی در مواردی هم بوده که نکات منفی افراد رو که دیدم سعی کردم رفتارم عاری از اون حرکت باشه به عبارتی همون حکایت ادب از که آموختی هستش.

الان این چند وقتی خیلیییییی رو این چیزها حساس شدم البته حساسیت از نوع خوبش سعی میکنم رفتارهای خوب دیگران برام الگو بشه و از رفتارهایی هم که نمی ژسندم شدیدا دوری کنم و از این بابت هم خیلییییییییی خوشحالم چون یه جورایی با رعایت این مسائل احساس میکنم که فول اف انرژی میشم لبخندالان در حال نوشتن دارم به اس ام اس های مامان و خواهرم هم جواب میدم و اصلا بعید نیست که نوشتم خیلی واضح نباشه. در واقع الان چون سرم خلوته و این فکرا اومد تو سرم دلم خواست که بنویسمشونزبان

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز کللللللللل خونه رو تمیز کردم مدتها بود که اینطور گرد گیرینکرده بودم یعنی به کل خونه رو کنف یکون کردم اینقدر که زمین و دسته مبل و زیر مبلا رو سابیدم و الان همه چیز برق میزنه و من هم کیف میکنم قلب برای شام و البته ناهار فردا دارم خورشت قیمه میپزم و چایی هم گذاشتم خودم هم باید برم یه دوش بگیرم و اگه رضا پایه باشه ییه بیرون بریم وگرنه هم که بشینم سر کارهای زبانم.

کادوی ولن هم برای آقا رضا خان خریداری شد یک عدد ساعت اسپرت خوشگل که خودش هم خیلی ازش خوشش اومدقلب.

موندم این رضا واقعا چقدر تنبله هاااااااااااااااا الان که من دارم مینویسم آقا یه متکا انداخته تو خونه ای که از صبح خودمو کشتم و تمیز کردم داره تلوزیون میبینه ظهر هم یه ناهار عالیییییییییی و خوشمزه از نوع آب.گوشت خورده و الان دلش چایی میخواد خوب منم سماور رو روشن کردم و الان صداش دراومده که عزیزم سماور جوش اومده خوب نمیشه رضا بره چای رو دم کنه تا من دو خط بنویسممممممممممممتفکر خوب مطمئنا نمیشه دیگه چون کارتون دیدن اون هم از نوع پلنگ صورتی لذت بخش تر از دم کردن چاییه !!!!!!!!!!!!! الان هم برای دومین بار جوش بودن آب سماور رو یاداوری کرد نمی دونم به کارم برسم تا سه بار یاداوریش جور شه یا پاشم برم تو آشپزخونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

دیروز روز خیلی خوبی بود بعد از مدتها من و رضا با هم صبونه خوردیم کارامونو انجام دادیم و با هم بیرون رفتیم کلا خیلی لذت بخش بودقلب. امروز هم من برای ناهارم یه سالاد سبزیجات خیلی خوشمزه درست کرده بودم که کلی از اثراتش در طول روز لذت بردم چون اون احساس خواب آلودگی بعد از ناهار رو دیگه نداشتم در نتیجه این روند رو ادامه خواهم دادقلب این طور که پیش بینی شده بود باید امروز کاهش دما و بارش برف رو می داشتیم به همین خاطر من لباس گرم هم زیر مانتوم پوشیدم هم کت گرممو با خودم اوردم ولی هوا خیلی خوب بودلبخندامروز صبح کلی با خواهرم تلفنی صحبت کردم و از هم صحبتیش کیف کردم هر چند هردومون عجله داشتیم من برای اومدن سرکار و اون هم برای رسیدن به قراری که با دوستش داشت ولی باز هم لذت بخش بود دوست دارم تو کنکور ارشد آزاد شرکت کنم البته رضا چندان راغب نیست ولی من که میدونم فرصتی برای خوندن و پذیرفته شدن در دانشگاه دولتی رو ندارم باید به همین بسنده کنم حالا تو این یکی دو سه روز باقی مونده باید حسابیییییییییی فکرامو کنممتفکر

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

دیشب تا رسیدم خونه کلی کار داشتم و میوه و سبزیجات و بقیه خریدارو جابجا کردم و شام خوردیم و رضا منتظر دوستش بود که بیاد دم در و تو همین فاصله من غش کردم و خوابیدم ولی ساعت سه و نیم بودش که از درد دل و پهلو از خواب  پریدم و تا پنج و نیم شیش به خودم میپیچیدم تا اینکه هم رمدیم اثر کرد و خوب شدم و اومدم سرکار و از صبح تا حالا هم خداروشکر خوبم و مشکلی نداشتمقلب

امروز هم من سرکارم و رضا مونده خونه تا برگه هاش رو تصحیح کنه البته منم این وسط یه کار بهش دادم تا انجام بده و عصر میاد دنبالم که بعد از کلاسم بریم خونه ولی من می خوام قبل از رفتن به خونه یه سر به یه فروشگاه  بزنم که گه رضا قبول کنه منو ببره کلیییییییییی تو کارای برنامه ریزی شدم جلو میفتم چون اکه رضا منو نبره مجبورم خودم یه سر برمقهر

امروز عصر کلاس فرانسه دارم و یه مقدار هم درس خوندم و از این بابت خیلی استرس ندارمقلب حالا تا برم کلاس و بیام ببینم چی میشهلبخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

قلب

دیروز ساعت 2 راه افتادیم و چون صبونه دیر خورده بودیم ناهارمونو که قورمه. سبزی بود و مامان از صبح زود گذاشته بودن که اگه یه وقت زود راه افتادیم آماده باشه  نخوردیم و گذاشتن که بیاریم خونه خودمون بخوریم البته کلیییییییییییی خوراکی های خوشمزه و البته پر کالری مامانم و مامان رضا دادن که آوردم و دیشب تا رسیدیم همه رو تو فریزر و یخچال جابجا کردم و بعد از خوردن شام خوابیدم یه مقدار دیگه از ریخت و پاشامو هم صبح قبل از اومدن سرکار سروسامون دادم هر چند هنوز هم یه عالمه ریخت و پاش دارم.

پینوشت1:خواهرم و بابام و بابای رضا از کادوهاشون راضی بودن البته برای مامانم اون کیفو نخریدم چون با اون چیزی که از پشت ویترین دیده بودم فرق می کردلبخند

پینوشت 2:این دیدن  از لحاظ روحی برای خودم و خونوادم مخصوصا مامان نازنینم خیلیییییییییی لازم بود کاش بیشتر بهشون سر بزنم.

پینوشت 3: از خداوند بابت خیلی از مسائل شاکرم اونهم خیلییییییییییییییییییییییی زیاد خدایا از این به بعد هم باز هم هوای منو خونوادمو داشته باش من هر روز منتظر معجزه هستمقلب

پینوشت 4: سفرمون در کل خوب بود البته اگه بخوام به جزئیاتش گیر بدم جا برای ناراحتی داره ولی خدارو شکر اینقدر  برام مسائل خوشحال کننده داشت که تفاوت مردان. مری.خی و زن.ان ونو.سی رو بیخیالقلب

پینوشت 5: رضا بعد از سرکار رفته و یه مقدار میوه و سبزیجات خریده پس بعد از رفتن به خونه باید اونارو جابجا کنم و فکر نمی کنم به کار دیگه ای برسم بعد از خرید هم قرار شد رضا یه سر بره پیش پدربزرگ و مادر بزرگش و تو راه برگشت بیاد دنبال من تا با هم بریم خونه خداروشکر غذا هم که به لطف مامان جونم دارمقلب

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

رضا امروز به خاطر اخرین امتحان بچه هاش رفته دانشگاه تا اونا با روحیه ای مناسب آخرین امتحانشون رو با موفقیت پشت سر بذارنلبخند. منم که اومدم سر کار و حالم هم خدارو شکر خوبه.

این تعطیلی نازنین رو هم قراره با خونواده هامون باشیم و از این بابت خوشحالم چون خیلیییییییییییی دلم برای همشون تنگ شده و اگه این فرصت رو از دست بدیم دیگه ممکنه تا آخر سال نتونیم بریم پیششون.

امروز عصر کلاس فرانسه دارم ولی نمی تونم برم کلاس چون باید عصری برم خرید کادو ی تولد خواهرم و مامانم هم یه کیف می خواست که یه دفعه داشت توضیح می داد باید یه همچین کیفی بخرم منم یه جایی تو همون مسیر مغازه ای که میخوام ساعت بخرم کیفه رو دیدم و احتمالا عصر اگه به چشم خریدار دیدم و ازش خوشم اومد برای مامانم میخرمش. دیگه می مونه یه کادو برای بابام و بابای رضا که اونم باید همین امروز عصر خریداری شه. بنابراین باید دور کلاس فرانسه امروز رو حتما خط بکشم تا بتونم همه کارهام رو اونطور که میخوام انجام بدم.

چمدونم هم هنوز بسته نشده البته اصلا از این بابت استرس ندارم چون وقتی میذارمش وسط سریعا تمام اون چیزایی که میخوام تو ذهنم مرتب میشه و من تتد میچینمشون تو چمدون و شاید در عرض کمتر از نیم ساعت کارم تموم میشه. باید برای خودم هم از بیرون یه کرم مرطوب کننده، ضد آفتاب و شامپو بچه بخرم تا دیگه اونجا از این خریدا نداشته باشم البته ضد آفتابم هنوز داره و تموم نشده ولی بدی این کرمهای تیوپی همینه که چون نشون نمی ده چقدر دیگه داره آدم میترسه کم بیاره البته من چون پوستم خشکه باید این دفعه یه ضد افتاب دیگه بخرم با درصد چربی و رطوبت بیشتر.

رضا تا آخر شب انشااله به سلامتی برمی گرده و صبح راه میفتیم و ناهار هم مهمون مامانم و دستپخت بیییییییییییی نظیرش هستیمقلب

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیروز دو تا سیب با خودم آورده بودم که یکیشو صبح بخورم و خوردم و یکیشو عصر که اونی که برای عصر آورده بودم رو نخوردم و نگه داشتم تو ماشین با رضا دوتایی باهم خوردیم و کلی بهمون مزه داد. کلا من از هر چیزی هر چند کوچیک که بهمون مزه بده حسای خوبی بهم دست میده و خوشحالم میکنه بعد هم از رضا خواستم منو ببره جایی تا برای پدر شوهرم یه پلیور از نوع یقه هفت بخرم که چیز مناسبی پیدا نکردم و یه تیشرت و یه سوئیشرت خیلییییییی قشنگ و یه بلوز نصیب رضا خان شد خوش به حالشلبخند

بعد هم که اومدیم خونه و بابام هم اومده بود پیش ما و کلی مراسم شب نشینی و محفل گرمی داشتیم ولی چون حال خودم خیلی خوب نبود و اثر ژل.و فن داشت تموم می شد یه قرص دیگه خوردم و موقعی که رضا بابامو داشت میرسوند نتونستم باهاشون برم و خوابیدم و اصلا نفهمیدم رضا کی برگشته  اصلا کی صبح شدهتعجب

من نمی دونم چرا هر چی سعی میکنم پس انداز کنم نمیشه و حقوقم زود تموم میشه با این اوضاع و احوال تورم و بقیه چیزها نمی دونم پس انداز معنی پیدا میکنه یا نه؟؟؟متفکر

برای تولد خواهرم هم هیچی نخریدم و می خوام پنجشنبه برم براش یه ساعت خوشگل بخرم البته چون به فلز حساسه نمی دونم چه مدل و جنسی منظورم چرم یا فلز براش مناسبتره که باید اینو از فروشنده خواهش کنم برام توضیح بده و کمکم کنه.

امروز تو محل کارمون و تو اتاقمون یه بنجامین اضافه شده و با اون قبلی میشن دو تا و الان هر دوتاشون روبروی منن و کلی هم روشون خودم آب پاشیدم و براق و سرحالن احتمالا برای خونه خودمون هم میخرم چون ظاهرا به نور زیادی نیاز ندارهلبخند

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شهریور 85 آغاز یکی شدن ما در زیر یک سقف بود. دوستش دارم و زندگی بدون او برایم مفهومی ندارد.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک