|
روزهای زیبای زندگی ما | ||
|
دیروز عصر بعد کلاس کلی حالم بد شده بود طوری که فقط می خواستم خودمو برسونم خونه احساس می کردم داره بند بند استخونام از هم جدا میشه به همین خاطر تا اومدم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم با اینکه امروز امتحان دارم ولی اصلا نتونستم درس بخونم و از صبح پا شدم و دارم میخونم. الان دارم با لب تاب رضا تایپ میکنم و از این کاور روی کیبور هم خوشم نمیاد همش فکر میکنم ناخونام ممکنه خرابش کنن. دیشب یادم رفت که سبزمو از روی تراس بردام و بیارمش تو خدا کنه به خاطر بارون و سرما بهش آسیب نرسیده باشه. امروز صبح بابام شیرینی های عید رو که دستپخت مامانه برام آوردن و منم تو فریزرجا دادم. باید برم به بقیه درسام برسم واقعا امتحان تو روزای آخر اسفند از هرچی شکنجه سخت تره [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ ] [ ٩:٤٢ ق.ظ ] [ سارا ]
نمی دونم چرا تو نوشتن اینقدر تنبل شدم سبزه من دیکه داره کم کم رشد می کنه هر چند هنوز کچله و رنگ و رو پریده ولی از دیروز که گذاشتمش رو تراس حیوونی داره جون میگیره. برای هفت سین کلییییییییی ذوق دارم و فردا که دو تا امتحانم تموم شن دیگه میفتم به کارای عید و چقدر خوبه که رضا هم دیگه آخر این هفته رو کلاس نداره و با هم هستیم این روزها هوا عالیه الان داشتم بیرون رو نگاه می کردم و دلم پیاده روی تو این هوای عالی رو می خواد که البته برای کلاس عصرم که دارم میرم بیرون به این آرزوم میرسم خدایا به خاطر همه چیز ازت متشکرم مشکلی که چند وقت پیش برامون پیش اومده بود و من و خونوادم رو تا حد روانی شدن پیش می برد داره به بهترین حالت ممکن حل میشه خدایا بازم مرسی عاشق این روزهای آخر اسفند و حال و هواشم اصلا آدم دوست نداره تو خونه بمونه نمی دونم کلا چرا این روزا اینقدر هیجانی و پر انرژی شدم از الان دارم برای شام چهارشنبه سوری نقشه می کشم و به رضا پیشنهادهام رو میگم و اونم شکمو از هر نوع پیشنهادی در این زمینه استقبال میکنه [ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ۱٢:۳٤ ب.ظ ] [ سارا ]
نمی دونم چرا دیروز تا حالا گوشیم قفل میشه و نمی تونم بازش کنم البته وقتی کسی زنگ می زنه می تونم جواب بدم ولی خودم نه میتونم اس ام اس بدم و نه زنگ بزنم فردا امتحان دارم و از صبح پاشدم دارم درس می خونم . هنوز هم وقتی سرمو برای طولانی مدت پایین نگه می دارم گردنم درد می گیره. رضا هم امشب بر می گرده این دو روز اصلا خونه رو مرتب نکردم و باید تا شب که درسم تموم شد دور و برم رو هم جمع و جور کنم. احتمالا چون امسال سال خرگوشه از رنگ نارنجی البته نارنجی که نه خیلی دوست ندارم یه چیزی تو مایه های پرتقالی برای هفت سینم استفاده کنم هر چند هنوز وسایلی رو که لازم دارم نخریدم و باید هفته دیگه برم خرید این جور چیزها. [ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ ] [ ٩:٠٧ ق.ظ ] [ سارا ]
رضا دیشب رفت به شهر محل تدریسش و من هم خونه هستم. گردن دردم تقریبا خوب شده و به اون مقدار درد کم هم دیگه اهمیت نمی دم. امروز یک مقدار به کارهای عقب موندم رسیدم.و رفتم آرایشگاه و ابروهامو برداشتم و برای ٢٩ اسفند هم یه وقت دیگه ازش گرفتم بابت راهنمایی همه دوستان متشکرم. رابطمون الان خوبه و از اولش هم خیلی بد نبود ولی من از رضا توقع همون رو هم نداشتم. به هر حال یه تجربه شد برام که دیگه هر حرفی رو نزنم [ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ] [ ٧:٢۸ ب.ظ ] [ سارا ]
از دیروز تا حالا گردنم شدیدا درد گرفته و اذیتم می کنه فکر کنم باز اثرات کار زیاد در روزهای پنجشنبه و جمعه هستش که تقریبا حدود 20 ساعت نشسته بودم پشت کامپیوتر. خلاصه که دارم اذیت میشم و نمی تونم اون طور که باید به کارام برسم من رضا رو خیلی دوست دارم و از اون روز که با هم صحبت کردیم همه چیز بدتر شده حالا چه حرفی؟ وقتی با هم صحبت می کردیم یه سری چیزا رو اون می گفت و منم یه چیزایی در قبال حرفاش می گفتم حالا رضا از اون حرفا ناراحته در صورتی که من نباید ناراحت باشم!!!!!!! اصلا مشکل این بود که حرف خونواده ها وسط اومد و همه چیز رو خراب کرد و گرنه خودمون با همه چیز کنار میایم و اصلا توی این مدت که با هم زندگی کردیم هیچ وقت به هم بی احترامی نکردیم و همیشه حریممون رو حفظ کردیم این دومین باری بود که من تمام عقده هام رو از اطرافیان سر رضا خالی کردم( دفعه اول هم که تقریبا بحث بدی داشتیم باز هم به خاطر دور و بری هامون بود) و چون رضا رو اطرافیانش حساسه خیلییییییییییی ازم ناراحته و فکر می کنم اصلا اون حس قبل رو نسبت بهم نداره و حرف زدن در این مورد هم باهاش فایده نداره.بگذریم اینم از اوضاع و احوال منه که فعلا نمیشه کاریش کرد. برای امتحان شنبه باید حسابی آماده شم و درس بخونم اگه گردن همین طور درد کنه ترجیح می دم کلاس بعدظهر رو نرم. [ ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ سارا ]
از دیروز تا حالا تو خونه تنهام ولی اینقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم چطوری گذشت آخه کلی کار سرم ریخته حتی وقتی امروز مامامن حول و حوش ساعت ٣ زنگ زد و گفت میخوان ناهار بخورن تازه فهمیدم ای وای نصف روز گذشته. بعد از صحبت بها مامان هم یه کم آشپزخونه رو تمیز کردم و واسه خودم یه سوپ گذاشتم تا بپزه و یه نیم ساعتی هم گرفتم خوابیدم. رضا هم احتمالا تا ساعت ١ یا ١ و نیم باید برسه هنوز هم با هم سرسنگینیم البته من از اون روز تا حالا چندین بار باهاش آشتی کردم و بهش محبت کردم ولی اون باهام قهر نیست ولی رفتارش از صد تا قهر هم دل شکن تره. منم تصمیم گرفتم فعلاً عین خودش باهاش رفتار کنم تا ببینم چی میشه. فردا اول کلاس دارم بعد یه امتحان. درضمن باید بانک هم برم و دوباره عصر هم کلاس واییییییییی چه شود!!!!!!!!!!
[ ۱۳۸٩/۱٢/٦ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ سارا ]
صبح که کلاس بودم البته اینقدر خوابم میومد که بعدش خودم رو به زور تا خونه کشوندم و یه چیزی خوردم و خوابیدم. الان هم کاملا سرحالم چون باید دوباره برم کلاس اونهم چون طولانیه و راهش هم دوره اگه نمی خوابیدم و با این حال و روز می رفتم کارم زار بود. هنوز تو خونه خیلی از کارهایی که باید بعد سفر انجام می دادم رو تموم نکردم البته تقصیر من نیست چون دیروز که اصلا خونه نبودم امروز هم اینطوری ولی با استراحتی که ظهر کردم شب می تونم به همه کارهام برسم. سفر کلن خوب بود. خوب معمولا برای من چیزاهای ناراحت کننده و تقریبا دق دهنده از جانب نزدیکترین آدم زندگیم، وجود داره که تا به حال منو خیلی اذیت می کرده و الان دیگه می دونم که تقریباً حل نشدنیه و برام مهم نیست با فاکتور گیری از این مسائل که یه لحظه هم فکرم رو آزاد نذاشته بود میشه گفت بهم خوش گذشت. توی این عروسی خونواده خودم هم بودن و این بهترین بخشش بود و شاید تنها دلیل تحمل بعضی از رفتارها هم لبخندهای دوست داشتنی بابام و خوشحالی از اینکه در کنارش هستم، بود الان باید نماز بخونم و برای کلاسم آماده شم. [ ۱۳۸٩/۱٢/۱ ] [ ٢:٠٢ ب.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||