روزهای زیبای زندگی ما
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نیم ساعتی میشه که از کلاس برگشتم دو سه روز سرم خیلییییییییی شلوغ بود و ننوشتم و دو روز هم استراحت میکردم و باز به همین خاطر ننوشتم زبان

من کلا تو خرید سبزی خوردن تنبلم و می خواستم امروز این تنبلی رو بذارم کنار و سبزی بخرم که یادم رفت و الان هم که اومدم خونه دیگه حسش نیست ولی فردا صبح حتما می خرم.

عصر کلاس دارم به همین خاطر می خوام شاممون رو الان آماده کنم می خوام برای اولین بار مرغ کنتاکی بپزم که امیدوارم خوب در بیاد. هوا خیلی گرم شده و من هم به گرما حساسم و دوست ندارم تو این هوای گرم بیرون از خونه باشم به همین خاطر صبح که هوا تازه تر بود پیاده رویم رو تو مسیر کلاسم انجام دادم. دیگه میرم تا به کارام برسم.

پینوشت ١:

خواستم برم از انباری کفشای روبازتر  رو بیارم بیرون که الان که دیگه گرم شده دائم کتونی نپوشم  البته چون جای کفشهام و بسته بندیشون مشخص بود سریع از اون انباری فسقلی برشون داشتم ولی بماند که برای همین کار دقیقا یه یک ساعت و نیمی میشه که دارم کلی چمدون و ساک و خرت و پرت رو جابجا می کنم و از اون جا که ۶ ماهه هستم نذاشتم رضا بیاد تو جابجایی چمدونها کمکم کنه و از ات و کول افتادم

[ ۱۳٩٠/۱/۳٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

خداروشکر دیگه سرماخوردگیم کاملا خوب شده لبخند. کلا روزهای یکشنبه و سه شنبه برام خیلی خشته کننده ست و دیروز هم از اون روزها بود چون در حالت خیلی خوبش ساعت 9 می رسم خونه وگرنه هم 9 و نیم و دیشب از اون شب ها بود که نفهمیدم چطور بیهوش شدم البته حول و حوش 12 خوابیدم ولی صبح باز هم کسل بودم و خیلی به کارام نرسیدم.

این دو سه روز ممکنه مهمون داشته باشم. و خودم هم کلی کار دارم که باید ردیف شن زبان. دیگه اینکه کلی دارم از صبح حرص می خورم که ای بابا چرا به هر کی که یه کم پر و بال میدی ممکنه شاخ شه رو سرت. البته دیگه در مورد من این مسائل کاملا منتفیه و اینقدر رو خودم کار کردم که مشکلی ندارم. به خاطر این گفتم که صبح با مامان که صحبت می کردم از این مساله شاکی بود.

من همیشه پست هایی که می ذارم بی سرو ته و عجله ایی این یکی رو دیگه خدا به خیر بگذرونه چون وسطش با دوستم هم تلفنی صحبت می کردم زبان

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٤ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

فکرم حسابی مشغوله چیز خاصی نیست همین مسائل روتین ولی انگار بعضی وقت ها همه با هم به ذهن آدم هجوم میارن و مخ آدم هنگ میکنه.

امروز برای من از اون روزاست که دائم دارم خودم رو از همه نظر مورد بررسی قرار میدم و به خاطر برخی مسائل حرص می خورم البته توی یه بخشی از این درگیری ها نوشتن و تفکیک اون مسئله بار ذهنیم رو کم کرد. توی یه مورد دیگه تماس تلفنی با اون محل یه حالت خنثی داشت برام.

به هر حال در این مورد خاص که خیلی برام مهمه، دو تا کیس دارم که نباید بیکار بشینم باید هر دو رو با هم پیش ببرم تا ببینم چی پیش میاد. معتقدم که بعضی وقت ها خیر و صلاحمون چیزیه که ممکنه خودمون خبر نداشته باشیم واسه همین کارها اونطور که انتظار داریم پیش نمی ره با همین تئوری معمولا خودم رو آروم میکنم و شرایطم رو تحمل می کنم و مطمئنم بهترین حالت ممکن برام پیش میاد.

این دغدغه ها تا حالا نذاشته خیلی مفید باشم و تازه نشستم سر کارم لبخند

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیروز بیشتر کارهایی که توی برنامم بود انجام شد البته از ٣ بعد ظهر به بعد که رضا بهم خبر داد ممکنه دوستش عصر بیاد خونه مجبور شدم به کارهای دیگه برسم و چیزهایی رو که میخواستم عصر و شب انجام بدم خود بخود کنسل شد.

امروز هم صبح کلاس بودم و دوباره عصر هم باید برم کلاس تو این فاصله هم دارم شاممون رو آماده می کنم چون موقع برگشتن از کلاس هم دیره و هم خیلی خسته هستم.

این شب های تابستون رو که اینقدر کوتاهه اصلا دوست ندارم تا میای خونه ساعت ٩ شده و از اون ور هم بیدار شدن صبحش واویلاست.

[ ۱۳٩٠/۱/٢۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

 رضا دیشب تقریبا یه یک ربعی زودتر از پیش بینی من و تنظیم ساعت موبایلم رسید خونه یعنی حدود ١٢ و نیم. حسابی خسته بود و صبح هم یه کم دیرتر رفت سرکار.

  من کلا آدمی هستم که اگه بتونم یه چیزی یا یه کاری رو برای یه هفته تحمل کنم و انجامش بدم دیگه تا آخرش رفتم. این هفته تصمیم دارم همه چیز رو همون طور که می خوام انجام بدم قبلا کارهام رو توی یک دفترچه کوچیک یادداشت می کردم ولی از این به بعد می خوام تو وبلاگم بنویسم شاید نتیجه بهتری داشته باشه.

کارهای امروز من:

١- رسیدگی به کارم حداقل برای مدت ٨ ساعت(خیلی برام مهمه).

٢- رفتن به آرایشگاه و مرتب کردن ابروهام( دیگه داره میره رو اعصابم).

٣- درست کردن یه غذای خوشمزه و جدید برای شام( باید یه سرچی کنم).

۴- انجام حرکات ورزشی که همیشه تو خونه انجام میدم.

۵- دو ساعت برای انجام کارهای زبانم وقت بذارم.

۶- یه مقدار خونه رو مرتب کنم.

٧- رعایت برنامه غذایی( این هم برام خیلی مهمه)

یک عالمه کار دیگه هم دارم ولی فکر کنم ننویسم بهتره چون احتمالا نمی تونم انجامشون بدم.

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

کلاس های رضا شروع شده و دیشب رفت و من موندم خونه نمی دونم چرا اینقدر بهش وابسته شدم و دائم داشت گریم می گرفت و بماند که چقدر هم عین دخترای لوس گریه کردم و رضا ازم قول گرفت که نباید اینطور باشم و منم الکی بهش قول می دادم. میدونم این اخلاق خوبی نیست و باید روش کار کنم تا دیگه از این رفتارهای بچه گونه نداشته باشم.

کلی کار دارم که تصمیم داشتم تا آخر هفته تمومش کنم ولی مطمئنا نمیشه چون این سرماخوردگی باعث شد احساس کنم سرم حسابی سنگینه و فقط بخوابم حالا باید ببینم اگه خیلی ضروری نیست هفته بعد تمومش کنم در غیر این صورت باید این دو روز خودم رو بکشم.

دلم می خواد یه بیرون هم برم و یه سری به خانه و آش.پز. خانه بزنم و لیوان هایی برای چایی بخرم و یه خورده پیاده روی هم کنم ولی استرس این کار فعلا منو تو خونه نگه داشته.

فردا هم از ظهر تا 6 بعدظهر کلاس دارم و در نتیجه بعد از برگشتن از کلاس تا شام بپزم عملا نمی تونم خیلی به کارم برسم.

رضا  بر عکس اکثر آقایون که عاشق موی بلند  برای خانوم هاشون هستند، خیلی دوست داره که من موهام رو کوتاه کنم ولی خودم این اندازش رو بیشتر دوست دارم و هر کار کردم که اون هم این مدل رو بپسنده موفق نشدم و میگه این دوست داشتنه سلیقه اییه و من مدل های کوتاه رو بیشتر می پسندم و از دیروز تا حالا همش دارم فکر میکنم که برم موهام رو کوتاه کنم یا نه؟ در این مورد از مامان و خواهرم هم سوالی نپرسیدم چون میدونم اونها هم با من هم عقیده ان و موهام رو اینطوری بیشتر می پسندن و حالا باید ببینم چه کار باید کرد که هم خودم راضی باشم و هم رضا دوست داشته باشه متفکر

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

این دو روز رضا زودتر از همیشه میاد خونه و من از این بابت خیلی خوشحالم و ازش خواستم تا جایی که امکان داره بعد از این زود بیاد خونه.

الان خونمون نامرتبه و من تنبل اصلا حس تمیز کردنش رو ندارم البته یه کم سرما خوردم و دائم دلم می خواد چشام بسته باشه و بخوابم.

رضا که از سر کار برگشت با هم میوه خوردیم و گپ و گفتی داشتیم و الان گرفته خوابیده و منم خواب تو این ساعت روز رو دوست ندارم و فکر میکنم بدتر آدم رو کسل میکنه ولی دلم نمی یاد بیدارش کنم.

بساط آشپزیم هم براهه و هنوز تموم نشده فردا هم صبح و بعدظهر کلاس دارم و نمی تونم کارای خونه رو انجام بدم کاش امشب بتونم یه کم دور و برمون رو جمع و جور کنم

[ ۱۳٩٠/۱/۱٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

سال نود مطمئنا برای من و رضا شروع خیلی خوبی خواهد بود تا بتونیم زندگیمون رو بهتر بسازیم تا امروز که تقریبا نیمی از اولین ماه فصل بهار رو پشت سر گذاشتیم از گذشت زمان راضیم مژه خدارو شکر تعطیلات خوبی داشتیم مهمترین چیزی که از این تعطیلات طولانی و تقریبا خسته کننده عایدم شد صحبت و همفکری در مورد رابطه بین خودمون بود که از این بابت و نتیجه مثبتش خیلی خوشحالم امیدوارم که همه دوستانم در این دنیای مجازی بهترین روزها رو در سال نود تجربه کنند لبخند

به هر حال این تعطیلات هم تموم شد و دوباره کار و زندگی به شکل معمول خودش برگشت هرچند که یه کم سخته تا دوباره به حالت عادی برگردیم  و بماند که صبح رضا به چه سختی از رختخواب کنده و راهی محل کارش شد فکر کنم تا چند روز این وضعیت رو داشته باشیم و دوباه همه چیز مثل سابق بشهزبان

[ ۱۳٩٠/۱/۱٤ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شهریور 85 آغاز یکی شدن ما در زیر یک سقف بود. دوستش دارم و زندگی بدون او برایم مفهومی ندارد.
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب