|
روزهای زیبای زندگی ما | ||
|
دیشب بعد از برگشت از محل کارم به رضا گفتم منو ببره جایی که یه شلوار بخرم و رفتن ما به ونک همانا و تو ترافیک موندن هم همانا و چقدر غذاب وجدان کشیدم از این پیشنهادم چون ساعت 9 و نیم رسیدیم خونه و رضا هم صبح زود باید پا میشد تا کاراشو انجام بده و بره فرودگاه. حالا بماند که فروشنده سایز شلوار رو اشتباهی داده و من حالا امروز دوباره باید برم برای تعویضش امروز هم این جور که بوش میاد باید از کلاس فرانسم بزنم تا برم برای تعویض شلوارم یعنی وقتی صبح دیدم که خانم فروشنده به جای سایز 36 سایز 34 رو داده قیافم دیدنی بود [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٤٢ ق.ظ ] [ سارا ]
همیشه فکر میکردم که هر کسی چه خونوادم چه دوستان یا همکارام هر کدوم یه چیز خیلی مثبت دارن که میشه روش دقیق شدش و اونو یادگرفت و تو زندگی به کار گرفت حتی در مواردی هم بوده که نکات منفی افراد رو که دیدم سعی کردم رفتارم عاری از اون حرکت باشه به عبارتی همون حکایت ادب از که آموختی هستش. الان این چند وقتی خیلیییییی رو این چیزها حساس شدم البته حساسیت از نوع خوبش سعی میکنم رفتارهای خوب دیگران برام الگو بشه و از رفتارهایی هم که نمی ژسندم شدیدا دوری کنم و از این بابت هم خیلییییییییی خوشحالم چون یه جورایی با رعایت این مسائل احساس میکنم که فول اف انرژی میشم [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٥٢ ب.ظ ] [ سارا ]
امروز کللللللللل خونه رو تمیز کردم مدتها بود که اینطور گرد گیرینکرده بودم یعنی به کل خونه رو کنف یکون کردم اینقدر که زمین و دسته مبل و زیر مبلا رو سابیدم و الان همه چیز برق میزنه و من هم کیف میکنم کادوی ولن هم برای آقا رضا خان خریداری شد یک عدد ساعت اسپرت خوشگل که خودش هم خیلی ازش خوشش اومد موندم این رضا واقعا چقدر تنبله هاااااااااااااااا الان که من دارم مینویسم آقا یه متکا انداخته تو خونه ای که از صبح خودمو کشتم و تمیز کردم داره تلوزیون میبینه ظهر هم یه ناهار عالیییییییییی و خوشمزه از نوع آب.گوشت خورده و الان دلش چایی میخواد خوب منم سماور رو روشن کردم و الان صداش دراومده که عزیزم سماور جوش اومده خوب نمیشه رضا بره چای رو دم کنه تا من دو خط بنویسممممممممممم [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٤:۳٢ ب.ظ ] [ سارا ]
دیروز روز خیلی خوبی بود بعد از مدتها من و رضا با هم صبونه خوردیم کارامونو انجام دادیم و با هم بیرون رفتیم کلا خیلی لذت بخش بود [ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٧:٢٢ ب.ظ ] [ سارا ]
دیشب تا رسیدم خونه کلی کار داشتم و میوه و سبزیجات و بقیه خریدارو جابجا کردم و شام خوردیم و رضا منتظر دوستش بود که بیاد دم در و تو همین فاصله من غش کردم و خوابیدم ولی ساعت سه و نیم بودش که از درد دل و پهلو از خواب پریدم و تا پنج و نیم شیش به خودم میپیچیدم تا اینکه هم رمدیم اثر کرد و خوب شدم و اومدم سرکار و از صبح تا حالا هم خداروشکر خوبم و مشکلی نداشتم امروز هم من سرکارم و رضا مونده خونه تا برگه هاش رو تصحیح کنه البته منم این وسط یه کار بهش دادم تا انجام بده و عصر میاد دنبالم که بعد از کلاسم بریم خونه ولی من می خوام قبل از رفتن به خونه یه سر به یه فروشگاه بزنم که گه رضا قبول کنه منو ببره کلیییییییییی تو کارای برنامه ریزی شدم جلو میفتم چون اکه رضا منو نبره مجبورم خودم یه سر برم امروز عصر کلاس فرانسه دارم و یه مقدار هم درس خوندم و از این بابت خیلی استرس ندارم [ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ۳:۳٢ ب.ظ ] [ سارا ]
دیروز ساعت 2 راه افتادیم و چون صبونه دیر خورده بودیم ناهارمونو که قورمه. سبزی بود و مامان از صبح زود گذاشته بودن که اگه یه وقت زود راه افتادیم آماده باشه نخوردیم و گذاشتن که بیاریم خونه خودمون بخوریم البته کلیییییییییییی خوراکی های خوشمزه و البته پر کالری مامانم و مامان رضا دادن که آوردم و دیشب تا رسیدیم همه رو تو فریزر و یخچال جابجا کردم و بعد از خوردن شام خوابیدم یه مقدار دیگه از ریخت و پاشامو هم صبح قبل از اومدن سرکار سروسامون دادم هر چند هنوز هم یه عالمه ریخت و پاش دارم. پینوشت1:خواهرم و بابام و بابای رضا از کادوهاشون راضی بودن البته برای مامانم اون کیفو نخریدم چون با اون چیزی که از پشت ویترین دیده بودم فرق می کرد پینوشت 2:این دیدن از لحاظ روحی برای خودم و خونوادم مخصوصا مامان نازنینم خیلیییییییییی لازم بود کاش بیشتر بهشون سر بزنم. پینوشت 3: از خداوند بابت خیلی از مسائل شاکرم اونهم خیلییییییییییییییییییییییی زیاد خدایا از این به بعد هم باز هم هوای منو خونوادمو داشته باش من هر روز منتظر معجزه هستم پینوشت 4: سفرمون در کل خوب بود البته اگه بخوام به جزئیاتش گیر بدم جا برای ناراحتی داره ولی خدارو شکر اینقدر برام مسائل خوشحال کننده داشت که تفاوت مردان. مری.خی و زن.ان ونو.سی رو بیخیال پینوشت 5: رضا بعد از سرکار رفته و یه مقدار میوه و سبزیجات خریده پس بعد از رفتن به خونه باید اونارو جابجا کنم و فکر نمی کنم به کار دیگه ای برسم بعد از خرید هم قرار شد رضا یه سر بره پیش پدربزرگ و مادر بزرگش و تو راه برگشت بیاد دنبال من تا با هم بریم خونه خداروشکر غذا هم که به لطف مامان جونم دارم [ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱:٠٦ ب.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||