|
روزهای زیبای زندگی ما | ||
|
وقتی آدم اول صبح با پدرش تماس می گیره و صدای پدرشو با کلی عشق و انرژی از اون ور خط می شنوه دیگه از خدا چی می خواد [ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ٩:٤٥ ق.ظ ] [ سارا ]
از ساعت 8 و نیم صبح که پاشم نشستم سر درسم و دارم درس میخونم [ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ۱٢:٤٩ ب.ظ ] [ سارا ]
الان دوش گرفتم و چای رو آماده کردم و منتظرم که یه مقدار آب موهام گرفته شه تا یه سشوار بکشم رضا هم که هنوز خوابه برای ناهار هم که هنوز برنامه خاصی ندارم. دیروز متاسفانه یه خورده درس خوندم و مطمئنا امروز حتما باید دو تا یونیتو تموم کنم. دیشب رضا داشت کاراشو انجام می داد و در همین حین من یه موی بلند سفید رو درست در مرکز سرش شناسایی کردم و سریع کاتش کردم و در حالی که با ناراحتی اینکارارو انجام می دادم رضا در یه حالت اکسایتد میگفت خب بگرد شاید بازم پیدا کنی دیروز هم هیچ جایی نرفتیم من که همش خونه بودم و رضا فقط برای خرید شیر و نون از خونه رفت بیرون البته برای من هم یه روغن زیتون خرید که بزنم روی پوستم [ ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ۱٠:٢۳ ق.ظ ] [ سارا ]
این چند روز سرم خیلی شلوغ بود طوری که روزهای جمعه هم فرصت نکردم یه کم به خونه زندگیم برسم چون سر کار بودم الان هم از صبح که پا شدم آشپزخونه رو کمی مرتب کردم و می خوام میز ناهارخوری رو تمیز و گردگیری کنم تا یه صبونه توپ بچینم تا رضا بیدار شه. چند روز قبل هم کلی خوراکی و شکلات خوشمزه خریدم و گذاشتم تو یخچال و شلف آشپزخونه و با دیدنش دارم کلی عذاب میکشم چون تصمیمم اینه که 3 کیلو وزنمو کم کنم حالا نمیدونم چرا اینارو تو این موقعیت خریدم [ ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ٩:۱٦ ق.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||