روزهای زیبای زندگی ما
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیشب تا رسیدم خونه کلی کار داشتم و میوه و سبزیجات و بقیه خریدارو جابجا کردم و شام خوردیم و رضا منتظر دوستش بود که بیاد دم در و تو همین فاصله من غش کردم و خوابیدم ولی ساعت سه و نیم بودش که از درد دل و پهلو از خواب  پریدم و تا پنج و نیم شیش به خودم میپیچیدم تا اینکه هم رمدیم اثر کرد و خوب شدم و اومدم سرکار و از صبح تا حالا هم خداروشکر خوبم و مشکلی نداشتمقلب

امروز هم من سرکارم و رضا مونده خونه تا برگه هاش رو تصحیح کنه البته منم این وسط یه کار بهش دادم تا انجام بده و عصر میاد دنبالم که بعد از کلاسم بریم خونه ولی من می خوام قبل از رفتن به خونه یه سر به یه فروشگاه  بزنم که گه رضا قبول کنه منو ببره کلیییییییییی تو کارای برنامه ریزی شدم جلو میفتم چون اکه رضا منو نبره مجبورم خودم یه سر برمقهر

امروز عصر کلاس فرانسه دارم و یه مقدار هم درس خوندم و از این بابت خیلی استرس ندارمقلب حالا تا برم کلاس و بیام ببینم چی میشهلبخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

قلب

دیروز ساعت 2 راه افتادیم و چون صبونه دیر خورده بودیم ناهارمونو که قورمه. سبزی بود و مامان از صبح زود گذاشته بودن که اگه یه وقت زود راه افتادیم آماده باشه  نخوردیم و گذاشتن که بیاریم خونه خودمون بخوریم البته کلیییییییییییی خوراکی های خوشمزه و البته پر کالری مامانم و مامان رضا دادن که آوردم و دیشب تا رسیدیم همه رو تو فریزر و یخچال جابجا کردم و بعد از خوردن شام خوابیدم یه مقدار دیگه از ریخت و پاشامو هم صبح قبل از اومدن سرکار سروسامون دادم هر چند هنوز هم یه عالمه ریخت و پاش دارم.

پینوشت1:خواهرم و بابام و بابای رضا از کادوهاشون راضی بودن البته برای مامانم اون کیفو نخریدم چون با اون چیزی که از پشت ویترین دیده بودم فرق می کردلبخند

پینوشت 2:این دیدن  از لحاظ روحی برای خودم و خونوادم مخصوصا مامان نازنینم خیلیییییییییی لازم بود کاش بیشتر بهشون سر بزنم.

پینوشت 3: از خداوند بابت خیلی از مسائل شاکرم اونهم خیلییییییییییییییییییییییی زیاد خدایا از این به بعد هم باز هم هوای منو خونوادمو داشته باش من هر روز منتظر معجزه هستمقلب

پینوشت 4: سفرمون در کل خوب بود البته اگه بخوام به جزئیاتش گیر بدم جا برای ناراحتی داره ولی خدارو شکر اینقدر  برام مسائل خوشحال کننده داشت که تفاوت مردان. مری.خی و زن.ان ونو.سی رو بیخیالقلب

پینوشت 5: رضا بعد از سرکار رفته و یه مقدار میوه و سبزیجات خریده پس بعد از رفتن به خونه باید اونارو جابجا کنم و فکر نمی کنم به کار دیگه ای برسم بعد از خرید هم قرار شد رضا یه سر بره پیش پدربزرگ و مادر بزرگش و تو راه برگشت بیاد دنبال من تا با هم بریم خونه خداروشکر غذا هم که به لطف مامان جونم دارمقلب

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

رضا امروز به خاطر اخرین امتحان بچه هاش رفته دانشگاه تا اونا با روحیه ای مناسب آخرین امتحانشون رو با موفقیت پشت سر بذارنلبخند. منم که اومدم سر کار و حالم هم خدارو شکر خوبه.

این تعطیلی نازنین رو هم قراره با خونواده هامون باشیم و از این بابت خوشحالم چون خیلیییییییییییی دلم برای همشون تنگ شده و اگه این فرصت رو از دست بدیم دیگه ممکنه تا آخر سال نتونیم بریم پیششون.

امروز عصر کلاس فرانسه دارم ولی نمی تونم برم کلاس چون باید عصری برم خرید کادو ی تولد خواهرم و مامانم هم یه کیف می خواست که یه دفعه داشت توضیح می داد باید یه همچین کیفی بخرم منم یه جایی تو همون مسیر مغازه ای که میخوام ساعت بخرم کیفه رو دیدم و احتمالا عصر اگه به چشم خریدار دیدم و ازش خوشم اومد برای مامانم میخرمش. دیگه می مونه یه کادو برای بابام و بابای رضا که اونم باید همین امروز عصر خریداری شه. بنابراین باید دور کلاس فرانسه امروز رو حتما خط بکشم تا بتونم همه کارهام رو اونطور که میخوام انجام بدم.

چمدونم هم هنوز بسته نشده البته اصلا از این بابت استرس ندارم چون وقتی میذارمش وسط سریعا تمام اون چیزایی که میخوام تو ذهنم مرتب میشه و من تتد میچینمشون تو چمدون و شاید در عرض کمتر از نیم ساعت کارم تموم میشه. باید برای خودم هم از بیرون یه کرم مرطوب کننده، ضد آفتاب و شامپو بچه بخرم تا دیگه اونجا از این خریدا نداشته باشم البته ضد آفتابم هنوز داره و تموم نشده ولی بدی این کرمهای تیوپی همینه که چون نشون نمی ده چقدر دیگه داره آدم میترسه کم بیاره البته من چون پوستم خشکه باید این دفعه یه ضد افتاب دیگه بخرم با درصد چربی و رطوبت بیشتر.

رضا تا آخر شب انشااله به سلامتی برمی گرده و صبح راه میفتیم و ناهار هم مهمون مامانم و دستپخت بیییییییییییی نظیرش هستیمقلب

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیروز دو تا سیب با خودم آورده بودم که یکیشو صبح بخورم و خوردم و یکیشو عصر که اونی که برای عصر آورده بودم رو نخوردم و نگه داشتم تو ماشین با رضا دوتایی باهم خوردیم و کلی بهمون مزه داد. کلا من از هر چیزی هر چند کوچیک که بهمون مزه بده حسای خوبی بهم دست میده و خوشحالم میکنه بعد هم از رضا خواستم منو ببره جایی تا برای پدر شوهرم یه پلیور از نوع یقه هفت بخرم که چیز مناسبی پیدا نکردم و یه تیشرت و یه سوئیشرت خیلییییییی قشنگ و یه بلوز نصیب رضا خان شد خوش به حالشلبخند

بعد هم که اومدیم خونه و بابام هم اومده بود پیش ما و کلی مراسم شب نشینی و محفل گرمی داشتیم ولی چون حال خودم خیلی خوب نبود و اثر ژل.و فن داشت تموم می شد یه قرص دیگه خوردم و موقعی که رضا بابامو داشت میرسوند نتونستم باهاشون برم و خوابیدم و اصلا نفهمیدم رضا کی برگشته  اصلا کی صبح شدهتعجب

من نمی دونم چرا هر چی سعی میکنم پس انداز کنم نمیشه و حقوقم زود تموم میشه با این اوضاع و احوال تورم و بقیه چیزها نمی دونم پس انداز معنی پیدا میکنه یا نه؟؟؟متفکر

برای تولد خواهرم هم هیچی نخریدم و می خوام پنجشنبه برم براش یه ساعت خوشگل بخرم البته چون به فلز حساسه نمی دونم چه مدل و جنسی منظورم چرم یا فلز براش مناسبتره که باید اینو از فروشنده خواهش کنم برام توضیح بده و کمکم کنه.

امروز تو محل کارمون و تو اتاقمون یه بنجامین اضافه شده و با اون قبلی میشن دو تا و الان هر دوتاشون روبروی منن و کلی هم روشون خودم آب پاشیدم و براق و سرحالن احتمالا برای خونه خودمون هم میخرم چون ظاهرا به نور زیادی نیاز ندارهلبخند

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

این روزها همه چیز خوبه و همونطوری میگذره که باید بگذره تو محل کارم سرم خلوت تر شده و خیلی خسته نمیشم تو خونه هم خداروشکر همه چیز خوب پیش میره فقط فرصت نمی کنم کارای خونه رو اونطوری که میخوام انجام بدم و از این بابت یه مقدار ناراضیم.

دوباره زبان فرانسه رو هم شروع کردم به خوندن و خیلی از این بابت خوشحالم هر چند که متدی رو که قبلا می خوندم بیشتر دوست دارم ولی خوب اینهم خوبه.

این چند وقت یه مقدار هم برای خودم و هم برای رضا خرید کردم البته خوب بیشترش برای خودم بوده زبان و باز هم فکر خرید دارم حتی وقتی که ظهر از خستگی دراز کشیده بودم فکر خرید اون کفش ناز دست از سرم برنمی داشتچشمک

امروز برای اولین بار در مدت زندگیمون نذری پختم اونم شله.زرد که خودم هم خیلی دوست دارم البته کم و به اندازه واحدهای ساختمون خودمون یه ظرف هم رضا برای دوستش و عمو و پدربزرگ و مادربزرگش برد. به نظر خودم خیلییییییییییی خوب شد و حسابی خوشمزه. از صبح تا ظهر درگیر کارهای شله زرد بودم و چون دیشب هم دیر خوابیدم و صبح زود هم بلند شده بودم این بود که از 12 و نیم تا 2 بیهوش شدم و با یه اس ام اس قشنگ از طرف برادرم از خواب پریدم و دیگه نخوابیدم بابام هم الان زنگ زدن که بابت شله زرد پذونم بهم خسته نباشی بگنقلب

دوست دارم یه چیزهایی رو مثل اجبار تو زندگیم رعایت کنم یکی از اون چیزا ماسک های ویتامینه برای صورتمه امروز میخوام این کارو بکنملبخند

برای شاممون هم لوبیا پلو  با گوشت باید بذارم گوشته که الان یخش باز شده و باید برم دست به کار شم

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز رضا باید برای یه ماموریت کوتاه می رفت اطراف تهران به همین خاطر زودتر پاشد و منم دیدم بهتره پاشم و کمی به کارهام برسم در نتیجه الان کارهای زبانمو انجام دادم لباسی که باید بپوشم رو مشخص کردم فقط مونده موهامو ببافمو و آماده شم البته من هنوز یه یک ساعتی وقت دارم تا از خونه برم بیرون به همین خاطر احتمالا یه سروسامونی هم به آشپزخونه خواهم دادلبخند

[ ۱۳٩٠/۱٠/٦ ] [ ٦:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

وقتی آدم اول صبح با پدرش تماس می گیره و صدای پدرشو با کلی عشق و انرژی از اون ور خط می شنوه دیگه از خدا چی می خوادقلب این برای شروع یه روز خوب عالیهههههههههلبخند

[ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

از ساعت 8 و نیم صبح که پاشم نشستم سر درسم و دارم درس میخونملبخند این وسط تلفنی با دختر عموم هم صحبت کردم البته اون لطف کرده بود و بهم زنگ زده بود و یه کم هم میوه خوردم و دیگه همین و اینکه این روند درس خوندن همچنان ادامه داردددددددددددد

[ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شهریور 85 آغاز یکی شدن ما در زیر یک سقف بود. دوستش دارم و زندگی بدون او برایم مفهومی ندارد.
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب