زندگی به سبک ما

امروز صبح خیلی سردم بود نمیتونستم از تخت بیام پایین در یک اقدام غیر منتظرانه دنودن پزشکی رو کنسل کردم چون همسرم باید من رو میرسوند و اونهم دیرش شده بود پس موند واسه فردا.

همسرم یه مقدار کلوچه خوشمزه برای خودمون و دوستاش آورده که من فکر میکنم مدل کلوچه های اونها خوشکلتره متفکر چرا؟ البته من هنوز نخوردم ولی قبلا از همین نوع مدل دیگش رو خورده بودم و میدونم شروع کردن به خوردن همانا و عذاب وجدانی که در انتها برام میمونه هم همانااا.

دارن واحد بغلی رو نقاشی میکنن و صبح که من هنوز خواب بودم صد دفعه فکر کردم یکی داره در خونه ما رو باز میکنه یا اینکه صدای خش خش سمباده زدنشون رو دیوار گوشم رو آزار میداد.

به همسرم میگم پیاده روی نرفتم چون احساس کردم دیره و الان ظهر شده و هوا گرم اونم میگه بزار شب با هممیریمقلب در ضمن شب هم شاید بریم مهمونی البته نه برای شام به احتمال زیاد میشه بعد از شام

خیلی دوست دارم برم نمایشگاه کتاب و یه عالمه کتاب های خب بخرمولی من الان اگر هم یه عالمه کتاب خوب داشته باشم باید بزارم کنار و به درسام برسم و اگر هم به نمایشگاه رفتیم باید کتاب های تست مورد نیازم رو بخرم روشنه.

امروز صبح وقتی داشتم به سبزیهام آب می دادم متوجه سبز شدن یه نوع دیگش هم شدم چقدر آدم از پیدایش یه موجود زنده خوشحال میشه کلی ذوق زده شدم و به نوعی خوشحالی من این  حس  مادرانه رو که  با لحظه به لحظه رشد روحی و جسمی بچه هاشون ذوق زده میشن  برام تداعی کرد.

کارهای امروزم:

انجام حرکات ورزشی

مرتب کردن لباسهای شسته شده

گردگیری تلویزیون و آینه شمعدون

کرم پا

خوندن زبان

فعلاً چیز دیگه ای تو ذهنم نیست اگه یادم بیاد میام و مینویسم

من عاشق خرید کردنم البته این علاقه منه شاید در عمل از اونهایی که خرید براشون لذت بخش نباشه هم کمتر بخرم چشمک و در واقع خرید کیف و کفش رو هم خیلی دوست دارم  چند وقته یه کیف دیدم که برای سرکار یا برای کلاس مناسبه و من چون هیچ کدوم از اینها رو ندارم نباید بخرم البته خریدش هم ضرر نداره چون امسال حتماً میخوام قبول شم و اینکه کارم گریه خدایا خودت برام درستش کن.

ساعت ۵ و ٧ دقیقه بعدظهر- زبانهام رو خوندم الان تموم شده میخوام زنگ بزنم  حال مامان بزرگم رو بپرسم ولی منتظرم همسرم هم بیاد و باهاشون صحبت کنه، با فکر مهمونی امشب هم فکر کنم پیاده رویم پرید ناراحت حرکات ورزشی رو انجام دادم کارهام تقریباً تموم شده شام هم نداریم نیشخند صدای در حیاط اومد فکر میکنم همسرم باشه نه خیر ایشون نبودند چون اگه میخواست ازپله هم بیاد الان دیگه رسیده بود خوب من باید منتظر باشممنتظر  و یه کم دور خودم بچرخم تا بیاد. میرم تلوزیون و آینه شمعدون رو هم تمیز کنم تا دیگه هیچ کاری برای شب نداشته باشملبخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط myself نظرات ()


Design By : Pichak