زندگی به سبک ما

پنجشنبه اصلاً حس رفتن به نمایشگاه کتاب و اون شلوغی ها رو نداشتیم و نرفتیم رضا گفت من احتمالاً شنبه میرم و ازم خواست تا  لیست کتابهایی رو که نیاز دارم بهش بگم تا برام بخره .

عصر هم رفتیم بیرون و یه سری خرید برای خونه انجام دادیم و یه زیر انداز هم برای بیرون رفتن خریدیم. میخواستیم جمعه با یکی از دوستامون بریم بیرون که باهاشون تماس گرفتیم و چون تهران نبودن خودمون دو تایی رفتیم و حسابی خوش گذشت.

امروز هم تا الان کلاس داشتم عصر هم برای پیاده روی میرم بیرون لبخند

ساعت  ٣ بعدظهر:  ظهر خواستم برم وضو بگیرم دیدم  آب قطع شده  تعجبو تا الان هم نیومده و دست منو قشنگ گذاشته تو پوست گردو

 میخواستم واسه یه کار خیلی مهم برم بیرون ولی به هر دری میزنم نمی تونم شرایطش رو جور کنم انگار همه چیز دست به دست هم دادن که من این کار رو نتونم انجام بدم امروز رو از دست دادم و باید تا شنبه هفته بعد منتظر بمونم منتظر 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط myself نظرات ()


Design By : Pichak