زندگی به سبک ما

دیشب مهمون عزیزی داشتم که الان رفتن. کلی با این مهمون عزیز صحبت کردم و  حسابی منو به یاد چیزهای خیلی خوبی که خدای مهربون بهم داده انداخت و از این بابت خیییلی از خدا سپاسگذارم.

من هم کلی کار دارم باید قبل از ظهر دندون پزشکی برم ، عصر واسه کار دیگه ای هم باید برم بیرون و تو خونه هم حسابی سرم شلوغه ضمن اینکه از این هفته برنامم برای کارهای شخصی خودم خیلی فشرده و سخت و صد البته با انجامشون خوشحال کننده میشه لبخند. واسه چیز هایی که توی ذهنمه خییییییلی انرژی دارم و هیچ چیز نمی تونه منو ناامید کنه. خدایا تو میدونی منظورم چیه خودت کمکم کن قلب

پینوشت١:

رضا اومد دنبالم و منو رسوند دندون پزشکی کارم تموم شده و برگشتم.

 وقتی حاضر شده بودم برم تلفنم زنگ زد پشت خط دوستی بود که چند وقت پیش خییییلی براش وقت گذاشته بودم و تمام سعیم رو کردم تا موفق شه  حالا امروز تا نتیجه کارش رو گرفته باهام تماس گرفت تا ازم تشکر کنه پشت تلفن جیغ میزد،  وقتی بهم خبر داد خنده هایی رو که توام با شادی و گریه بود  میشنیدم و خییییییییلی براش خوشحال شدم از اون خوشحال تر هم مامانش بود.

 خدایا شکر که دل دوستم و مامانش رو شاد کردی و به من هم لیاقت دادی که تو شاد کردنشون نقش داشته باشم و شریک شم. خدای مهربون دل همه مامان ها رو شاد کن. بازم مرسی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط myself نظرات ()


Design By : Pichak