زندگی به سبک ما

صبح ساعت ٩ با یه تلفن بیدار شدم رضا امروز رو هم رفته سر کار . منم از خجالت بی خوابی های این چند روز دراومدم.

این چند روز هم خوب بود اصلا نمی خوام به چیزهایی که به من مربوط نیست خیلی فکر کنم و یا اصلا اهمیت بدم ولی از چیزهایی که غیر مستقیم یا مستقیم به من هم ضرر می رسونه  نمی تونم از کنارش ساده بگذرم و وقتی یادم میاد کاملا بهم میریزم.

بعد از رفتن مهمونام تقریبا خونه رو مرتب کردم ولی بازم یه مقدار کار مونده که باید بهشون برسم مثل یه گردگیری حسابی .

از وضعیت درسم اصلااااااااااااااااا راضی نیستم . نمی تونم روش متمرکز شم فقط حسابی استرس دارم. 

 برای کلاس زبانم هم باید یه موضوعی پیدا کنم برای شنبه نیاز دارم.

بچه یکی از دوستامون تا چند روز دیگه بدنیا می یاد از صمیم قلب دعا میکنم که کاملا صحیح و سالم باشه و استرسهای این چند وقت مامان و باباش رو کاملا از بین ببره .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط myself نظرات ()


Design By : Pichak