زندگی به سبک ما

کارهای دیروزم که به خوبی وخوشی گذشت و تموم شد رفت پی کارش هورا هوراو بعدش در نهایت آرامش با رضا شام خوردیم اونم یه سالاد مشتی و منم در مورد اون مهمونی که پنجشنبه رفته بودم کلی براش تعریف کردم و اونم یه سری سوالای  مردونه و غیرتی که چه لباسی پوشیدی و  حالا خیلی عکس نمی نداختیو این چیزا گفت تعجب  و منم به همشون جواب های کاملا منطقی دادم نیشخند و سری سوم قه.وه. تلخ رو هم دیدیم.

امروزم که از صبح زود شروع کردم به کارهام و تازه غیر از این میوه هم خریدم ( برای اولین بار تنهایی رفتم خرید میوه خجالت) و کلی هم کارای خونه رو انجام دادم. دیشب خوابای بدی میدیدم البته خواب نبود کابوس بود که توش مامانم و خواهرم رو ناراحت میدیدم و اینقدر اذیت شدم که یهو از خواب پریدم  و از اینکه خواب بوده خوشحال شدم البته همون موقع هم صدقه گذاشتم و حیف که دیر بود وگرنه همون موقع شب براشون  زنگ می زدم. البته امروز خواهرم بهم زنگ زد و کاملا هم سرحال بودن هم مامان و هم خواهرم خوب خداروشکر.

دوباره عصر هم باید برم کلاس و یه خورده چیز میز می خوام مثل سبزیجات و قارچ و اینا که باید بخرم البته احتمالا رضا میاد دنبالم هرچند دوست دارم پیاده برگردم ولی در هر حال تو راه برگشت می خرم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط myself نظرات ()


Design By : Pichak