زندگی به سبک ما

بعد از رفتن رضا معمولا نمی خوابم ولی امروز اینقدر سرد بود که رفتم توی تخت البته با یک کرم مرطوب کننده بزرگ که معمولا کنار دستمه و داشتم کرم می زدم که صدای در رو شنیدم فکر کردم رضا چیزی رو جا گذاشته ولی دیدم بابا جونم توی اون بارون  با نون سنگک داغ اومده پیشم قلب منم بعد از اینکه حسابی بوسیدمشون با هم یه صبونه توپ زدیم به بدن و بابا رفتن و منم دیگه نخوابیدم.

اگه امروز هوا بهتر شه یه سر میرم بیرون تا رنگساژی رو که سیندخت عزیز توی یکی از پست هاش گفته بود بخرم.

سیستم گرمایشی خونه ما هنوز راه نیفتاده و من و رضا لباس های گرمتری می پوشیم البته امشب حتما دریچه های کولر رو میبندیم.

کارهای کلاس زبانم رو انجام دادم و عصر هم کلاس دارم. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط myself نظرات ()


Design By : Pichak