روزهای زیبای زندگی ما
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روزمادر رو به همه مامان های نازمون مخصوصا مامان گلم تبریک میگم

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

اینقدر که ننوشتم یادم رفته باید چیکار کنمخجالت حقیقتش اینه که سرم خیلییییییییییی شلوغه اصلا فرصت نمی شه تو این مدت هم خبر خاصی نبوده خدارو شکر و همه چیز و همه کارها به بهترین شکل ممکن پیش رفته مامان اینا خونشونو عوض کردن و یه الان یه خونه خیلیییییییییی بهتر و باصفاتر و شیک تر دارن من و رضا هم حسابیییییییییییی مشغولیم و از اونجا که رضا آخر هفته ها هم میره سرکار از نظر بعضی ها مسخره به نظر یایم و مثل متلک به منم میگن خوب تو هم برو جمعه ها هم کار کن دیگهمتفکر چرا سرکار نرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! من نمی دونم این مساله به کسی چه ربطی دارهمتفکر بی خیال ما که کار خودمونو میکنیم و فقط در برابر این اظهار نظرات بهشئن لبخند می زنیملبخند

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

نمی دونم چرا نمی رسم وسط هفته چیزی بنویسم دوست دارم به طور روزانه هر چند کوتاه چیزایی رو که برام مهمه ثبت کنم ولی وقت نمیکنم.

دیروز بعد از سرکارم رفتم یه انگشتر خریدم همونجا متوجه شدم که یکی از نگیناش مشکل داره و از فروشنده خواستم که برام درستش کنه ولی وقتی اومدم خونه میبینم مشکله به قوت خودش باقیه و دوباره باید فردا ببرم نشون بدم چقدر هم از این کارهای دوباره کاری بدم میاددددددددددددکلافه

بقیه کارها هم خوب پیش میره ولی چون من یه مقدار کار عقب افتاده دارم تو خونه و وسط هفته ها هم فرصت نمی کنم اینه که روز جمعه خیلی خسته میشم.

الان تقریبا کارهام تمومه و فقط میخوام سماور رو تمیز بشورم و منتظر رضا هستم که برگرده و یه چای تازه دم آماده کنم و به بقیه کارهام برسملبخند

[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

در آخرین روزهای سال گذشته سرم خیلییییییییییییی شلوغ بود شب ها هم خیلییییییی خسته بودم این بود که فرصت نوشتن دست نداد البته از این به بعد من از محل کارم نه وبلاگ می خونم و نه می نویسم یعنی ترجیح می دم این کارو نکنم انی وی....

سال گذشته در کل چه برای من و چه برای خونوادم سال خوبی بود از این بابت خدا رو بسیار شاکرم امیدوارم و مطمئنم که در سال جدید هم حمایت های خدا رو در لحظه لحظه های زندگی هامون داریمقلب

کل تعطیلات رو در سفر با خونواده هامون گذروندیم کلیییییییییییییی هم لذت بردیم بماند که دلم برای خونه زندگیمون هم کلییییییییییییییییی تنگ شده بود این آدمیزاد هم موجود خیلی عجیبیه واقعازبان

دیشب هم طبق معمول آخر هفته ها تنها بودم تا الان خوابیدم و الان هم یه سیب بزرگ قرمز می خورم دوست دارم یه مقدار به خونه زندگیم برسم و بعد هم برم بیرون یه چرخی بزنم و یه کم راه برم

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیشب بعد از برگشت از محل کارم به رضا گفتم منو ببره جایی که یه شلوار بخرم و رفتن ما به ونک همانا و تو ترافیک موندن هم همانا و چقدر غذاب وجدان کشیدم از این پیشنهادم چون ساعت 9 و نیم رسیدیم خونه و رضا هم صبح زود باید پا میشد تا کاراشو انجام بده و بره فرودگاه. حالا بماند که فروشنده سایز شلوار رو اشتباهی داده و من حالا امروز دوباره باید برم برای تعویضشقهر  به هر حال مرسی عزیزم که همراهیم کردیقلب و امروز هم رضا تهران نیست یعنی امروز و فردا  من تنهام الان هم سرکارم و منتظرم که بهم اس ام اس بده که رسیدهقلب. چقدر همه جا شلوغههههههههههه وای خدایا شکر که من کار خاصی و خرید مهمی ندارم جز یه چند تا کادو که اونا رو هم ترجیحا تو همین چند روز می خرم.

امروز هم این جور که بوش میاد باید از کلاس فرانسم بزنم تا برم برای تعویض شلوارم یعنی وقتی صبح دیدم که خانم فروشنده به جای سایز 36 سایز 34 رو داده قیافم دیدنی بودناراحت امیدوارم عصر اذیت نشم و تو ترافیک نمونملبخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

همیشه فکر میکردم که هر کسی چه خونوادم چه دوستان یا همکارام هر کدوم یه چیز خیلی مثبت دارن که میشه روش دقیق شدش و اونو یادگرفت و تو زندگی به کار گرفت حتی در مواردی هم بوده که نکات منفی افراد رو که دیدم سعی کردم رفتارم عاری از اون حرکت باشه به عبارتی همون حکایت ادب از که آموختی هستش.

الان این چند وقتی خیلیییییی رو این چیزها حساس شدم البته حساسیت از نوع خوبش سعی میکنم رفتارهای خوب دیگران برام الگو بشه و از رفتارهایی هم که نمی ژسندم شدیدا دوری کنم و از این بابت هم خیلییییییییی خوشحالم چون یه جورایی با رعایت این مسائل احساس میکنم که فول اف انرژی میشم لبخندالان در حال نوشتن دارم به اس ام اس های مامان و خواهرم هم جواب میدم و اصلا بعید نیست که نوشتم خیلی واضح نباشه. در واقع الان چون سرم خلوته و این فکرا اومد تو سرم دلم خواست که بنویسمشونزبان

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز کللللللللل خونه رو تمیز کردم مدتها بود که اینطور گرد گیرینکرده بودم یعنی به کل خونه رو کنف یکون کردم اینقدر که زمین و دسته مبل و زیر مبلا رو سابیدم و الان همه چیز برق میزنه و من هم کیف میکنم قلب برای شام و البته ناهار فردا دارم خورشت قیمه میپزم و چایی هم گذاشتم خودم هم باید برم یه دوش بگیرم و اگه رضا پایه باشه ییه بیرون بریم وگرنه هم که بشینم سر کارهای زبانم.

کادوی ولن هم برای آقا رضا خان خریداری شد یک عدد ساعت اسپرت خوشگل که خودش هم خیلی ازش خوشش اومدقلب.

موندم این رضا واقعا چقدر تنبله هاااااااااااااااا الان که من دارم مینویسم آقا یه متکا انداخته تو خونه ای که از صبح خودمو کشتم و تمیز کردم داره تلوزیون میبینه ظهر هم یه ناهار عالیییییییییی و خوشمزه از نوع آب.گوشت خورده و الان دلش چایی میخواد خوب منم سماور رو روشن کردم و الان صداش دراومده که عزیزم سماور جوش اومده خوب نمیشه رضا بره چای رو دم کنه تا من دو خط بنویسممممممممممممتفکر خوب مطمئنا نمیشه دیگه چون کارتون دیدن اون هم از نوع پلنگ صورتی لذت بخش تر از دم کردن چاییه !!!!!!!!!!!!! الان هم برای دومین بار جوش بودن آب سماور رو یاداوری کرد نمی دونم به کارم برسم تا سه بار یاداوریش جور شه یا پاشم برم تو آشپزخونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

دیروز روز خیلی خوبی بود بعد از مدتها من و رضا با هم صبونه خوردیم کارامونو انجام دادیم و با هم بیرون رفتیم کلا خیلی لذت بخش بودقلب. امروز هم من برای ناهارم یه سالاد سبزیجات خیلی خوشمزه درست کرده بودم که کلی از اثراتش در طول روز لذت بردم چون اون احساس خواب آلودگی بعد از ناهار رو دیگه نداشتم در نتیجه این روند رو ادامه خواهم دادقلب این طور که پیش بینی شده بود باید امروز کاهش دما و بارش برف رو می داشتیم به همین خاطر من لباس گرم هم زیر مانتوم پوشیدم هم کت گرممو با خودم اوردم ولی هوا خیلی خوب بودلبخندامروز صبح کلی با خواهرم تلفنی صحبت کردم و از هم صحبتیش کیف کردم هر چند هردومون عجله داشتیم من برای اومدن سرکار و اون هم برای رسیدن به قراری که با دوستش داشت ولی باز هم لذت بخش بود دوست دارم تو کنکور ارشد آزاد شرکت کنم البته رضا چندان راغب نیست ولی من که میدونم فرصتی برای خوندن و پذیرفته شدن در دانشگاه دولتی رو ندارم باید به همین بسنده کنم حالا تو این یکی دو سه روز باقی مونده باید حسابیییییییییی فکرامو کنممتفکر

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شهریور 85 آغاز یکی شدن ما در زیر یک سقف بود. دوستش دارم و زندگی بدون او برایم مفهومی ندارد.
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب