بی ناهاری

دیشب خیلیییییییییی خسته بودم و بعد از اینکه رفتم خونه یه مقدار خوراکی خوردم بعد دیدم هوس ماکارونی کردم یه کوچولو پختم و در حال خوردنش داشتم بیهوش میشدم در همین حال تو فکر بودم که به رضا زنگ بزنم که دیدم بهم اس ام اس داد که تو راهه منم که مشغول خوردن بودم و دلم هم براش تنگ شده بود این بود که شمارشو گرفتم که با مهربونی جواب داد که ممکنه دیر برسه و من منتظر نمونم و بخوابم

بعد از خوردن شام حتی توان آماده کردن سالاد برای امروز رو هم نداشتم و به خودم وعده دادم که صبح زود بیدار میشم و آماده می کنم. زهی خیال باطلزبان

بعد هم آماده خواب شدم و در حالیکه کتاب دستم بود نمی دونم کی خوابیدم و اصلا متوجه رسیدن رضا هم نشدم

صبح هم بعد از بیدار شدنم کمی تو آشپزخونه مشغول صبحانه شدم و بعد هم لباسهای رضا رو آماده کردم و در حالی که رضا هنوز چسبیده بود به متکاش کمی با هم گپ زدیم و بعد هم خداحافظی و من اومدم سرکار و رضا هم میخواست دوش بگره و بره سرکارش

خلاصه اینکه اون گپ و گفت گوی اول صبحی حسابیییییییییی برام دلچسب تر از آماده کردن سالادم بود و  این شد که بنده امروز ظهر هیچ چیزی برای خوردن نیاوردمممممممممم

 

پینوشت: تا همین الان که کلیییییییییییی کار داشتم که باید انجام می شد و الان به سلامتی تموم شده و از این به بعد رو باید در صورت کسب فرصت به درسم برسم

/ 5 نظر / 11 بازدید
حورا

صحبتهاي دلچسپ خيلي بيشتر از غذا خوردن به آدم انرژي ميده [قلب]

مستانه

سلام عزیزم ، لینکت میکنم لطفا شما هم منو لینک کنید ، مرسی

مستانه

سلام عزیزم لینکت میکنم ، شما هم منو لینک کن ، ممنونم

سیندخت

عوضش کلی روحت تغذیه شد :)

مجی

ای جان این شیرینی دلچسب به کامت باشه.