باید طبق برنامه پیش برم

دیروز جمعه خوبی بود مثل همیشه آروم و دوست داشتنی شب قبلش دیر خوابیده بودم و به همین خاطر صبح هم دیرتر از معمول روزهای جمعه بیدار شدم در حالی که رضا همچنان خواب بود.

 

برای صبونه طبق برنامه قبل عدسی پختم و چای گذاشتم و تو این فاصله هم کارهامو خورد خورد انجام میدادم و یه لباسشویی از لباسهای سفید زدم و حول و حوش ساعت 11 صبح بودش که رضا رو بیدار کردم باید بیدار میشد که صبونه بخوریم و اون قرص سرماخوردگیشو بخوره و اگه خواست به خوابش ادامه بده این بود که بیدارش کردم و با هم صبونه خوردیم.

 

تصمیم داشتم لباسهای پاییزمون رو بذارم دم دست زمستونی ها رو در دسترسی بعدتر و تابستونی ها رو هم بایگانی کنم!!!!!!! این شد که با توجه به جای کم و عدم تناسب تعداد لباسها با فضا ، برای جا دادنشون بیچاره شدم ولی در نهایت سربلند بیرون اومدم.

 

برای ناهارمون هم سوپ گذاشتم و دوباره یه لباسشویی از لباسهای تیره و چند تا شلوار جین زدم و یه خورده فیلم دیدیم و کلی لیمو شیرین و پرتغال برای رضا آماده کردم و با هم خوردیم.

 

عصر هم بعد از نماز مغرب بیهوش شدم و نمی دونم هر چی رضا صدام می کرد پا نشدم فقط این وسط یه بار پاشدم و یه سر به آشپزخونه زدم تا از سیف بودن همه چیز مطمئن شم و تا خود امروز صبح راحتتتتتتتتتتتتت خوابیدم.

 

امروز صبح هم کلی میوه و سوپ!!!!!!! برای رضا گذاشتم که سر کارش بخوره و برای خودم هم چند تایی میوه براشتم و اومدم سرکار.

 

از امروز سرم به خاطر درسهام خیلیییییییییییییی شلوغ میشه و باید حسابی فشرده درس بخونم تا تو خونه بدون عذاب وجدان و با خیال راحت به کارها برسم.

/ 4 نظر / 4 بازدید
مستانه

از عصر خوابیدی تا صبح فرداااااااا؟ [تعجب] حتما خیلی خسته بودی

ترگل

سلام عزيزم.وب قشنگي داري.[چشمک] اگه دوست داشتي به منم سر بزن.بازم اگه دوست داشتي تبادل لينك هم داشته باشيم.[لبخند]

الهام

تا میتونی بخواب که بعدها حسرت این روزها را نخوری....[چشمک] این جابجایی لباسها و کم جایی واقعا سخت و وقتگیره ولی وقتی انجام بشه خیلی لذت بخشه که لباسهایی که کم کم فراموششون کرده بودی و بعضی ها را خیلی نپوشیدی دوباره ببینی....[نیشخند]

الهام

برای من هم پیش آمد امسال چون سال پیش که تازه زایمان کرده بودم و تپلی بودم کلی لباسهام اندازه نبود امسال کلی لباس از قبل پیدا کردم که الان اندازمه[هورا]