یک روز ساده ولی دوست داشتنی

روز جمعه میز ناهار خوری 4 نفرمون رو جابجا کردم و آوردم روبروی آشپزخونه البته که قبلا هم جلوی آشپزخونه بودش ولی الان زوایه دیدش طوری شده که من راحت از روی اپن هر چیز رو که بخوام منتقل میکنم روی میز و تمام دیشب که در حال آشپزی و تمیز کردن آشپزخونه بودم رضا هم روبروم نشسته بود و داشت کاراشو میکرد البته که اون سرش تو لپ تاب بود و زیاد حواسش به من نبود ولی خودش دائم جلوی چشم بود و یه جورایی عشق بیشتری شده بود چاشنی آشپزیمقلبقلب.

 

شکر به خاطر بارون دیشب و هوای عالیههههه امروز کاش حداقل تا اواسط خرداد این بارندگی ها رو داشته باشیم.

 

داداش کوچولوی من که الان در حال گذروندن سربازیه دیشب رفته بود خونه و مامان حسابییییی خوشحال بودن تو فرصت کوتاه یه روزه ای که برای مرخصی داشته با مامان و بابا بیرون هم رفتن و به خودشون خوش گذروندنقلب

 

امروز فرصت داشتم که بیشتر بخوابم پس بعد از راهی کردن رضا پنجره رو باز کردم و با صدای زیبای بارون بهاری دوباره خوابیدم.

 

از وقتی که مواد سالادم رو میشورم و تو یخچال میذارم هیچ بهونه ای برای خوردن یه سالاد عالیییی و مفصل با همدیگه ندارم و این منو خیلیییییی خوشحال میکنه به همین سادگی و به همین خوشمزگیقلب

 

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
حورا

سلام. چه خوب که تند تند آپ کردی... خوش و سلامت باشی!