یک روز خوب تعطیلی

دوشنبه با بیخوابی از سرکار رفتم آرایشگاه و ابرومو مرتب کردم و رفتم خونه خوابیدم این بی حالی ها و کسلی هم مربوط به پ...ر..یودم بود رضا که اومد بیدار شدم و دوباره خوابیدم تا 9 صبح روز سه شنبه بعد هم صبونه خوردیم و به کارامون رسیدیم و رضا کولرو راه انداخت و من هم لباسشویی زدم و بقیه کارها.

 

برای عصر قرار شد بریم خونه دایی من . قبلش تماس گرفتم و هماهنگ کردیم و عصر رفتیم اونجا. رضا یه بن خرید لباس داشت که یکی از شعبه هاش نزدیک خونه دایی بود و بعد از دیدن و اصرار زن داییم برای اینکه شام بمونیم پیششون من و زن دایی و دختر داییم رفتیم تو آشپزخونه و دایی و رضا هم رفتن نون بخرن و به نمایندگی اون برند هم سربزنن و خداروشکر با دست پر اومدن و خریدهاشون خوب بود.

 

شام اونجا بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت ولی چون رضا امروز مسافره ساعت 10 و نیم برگشتیم خونه تا کاراشو ردیف کنه و صبح بتونیم بیدار شیم.

 

امروز هم که من سرکار هستم و عصر هم دانشگاه کلاس دارم.

/ 2 نظر / 13 بازدید
حورا

[لبخند]