دلداری دادن به خود

خوب از رابطمون بگم ، همونطور که الهام تو یه کامنت بهم گفته حساسم، درست گفته واقعا همینطوره، من همه چیزو خودم رعایت میکنم کلا مدلم اینطوریه و به همین خاطر از هر کس دیگه ای که این توقع رو نداشته باشم از همسرم دارم ولی یه چیز دیگه هم  در مورد رضا هست اینه که من قلباً احساسشو میدونم و البته اخلاقشو و منطقی اینه که در مورد خیلی چیزها نباید ناراحت شم  و معمولا هم نمیشم ولی خوب همونطور که میدونید یه وقتهایی به دلایل هورمونی یا استرس و فشار کاری و چیزهای دیگه من زودرنج تر و حساس تر میشم و ناخودآگاه سطح توقعاتم هم میره بالاتر. من رضا رو نمی تونم تغییر بدم این برام مثل روز روشنه کاری که میتونم انجام بدم اینه که روی خودم کار کنم، با رضا دوستانه صحبت کنم و نذارم این مسائل پیش و پا افتاده روی روابطمون تأثیر منفی بذاره.

 

امروز هم رضا به خاطر سرماخوردگیش مونده خونه و بعدازظهر هم پروازشه صبح ازم خواست که براش سوپ بذارم منم همه موادشو آماده گذاشتم روی گاز و فقط سبزیشو آماده کردم و روی اپن گذاشتم و بهش سپردم که چه  زمانی سبزی رو اضافه کنه همینطور عسل و لیمو ترش و میوه هم دم دستش گذاشتم و اومدم سرکار.

 

راستش اونطور که باید هم ازش خداحافظی نکردم و در جواب به سوالش که با مهربونی گفت عصر که میخوام برم همین لباسارو بپوشم یا لباس دیگه ای برام میذاری؟ با روی نه چندان خوش گفتم همینا خوبن فقط کفشاتو عوض کن همین! و در واقع الان هم ناراحتم و از خودم بدم میاد که چرا صمیمانه تر ازش خداحافظی نکردم.

 

من این رفتارها رو برای هیچ کس نمی پسندم چه برسه به اینکه بخوام با رضا اینطور برخورد کنم . البته ایرادی نداره میدونه که دلخورم و لابد ازم توقع نداره می تونم تلفنی جبران کنم تا انشااله به سلامت برگرده. این هم یه جور دلداری دادن به خودمه!!!!!!!!

 

حقیقتش اینه که اگه از مرخصی هام بابت دانشگاه استفاده نکرده بودم میموندم خونه و بیشتر بهش میرسیدم ولی چاره ای نداشتم و باید میومدم سرکار.

امروز برنامم اینه که دو فصل از درسی رو که امتحان دارم بخونم و اگه ساعت پرواز رضا طوری باشه که بتونم ببینمش که زودتر میرم خونه تا رفع دلخوری شه و اونم با خیال راحت بره به کلاساش برسه و اگر هم نتونیم همدیگه رو ببینیم شاید دیرتر برم خونه.

 

برادرم و خانومش و دخمل نانازشون هم تهرانن برادرم دیروز برای کاری اومدن تهران و پیش خونواده خانومش هستن  و امروز هم قراره برگردن دیشب با هم تلفنی صحبت کردیم و چون خسته بودم گفت نمیایم مزاحمتون شیم اگه فرصت بشه ممکنه امشب بیان و گرنه هم که هیچ.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
مستانه

نگران چیزی نباش سارا جون ، امیدوارم به زودی کدورتهات رفع میشه

حورا

به نظرم وقتي از بين متاهل بودن و شاغل بودن و درس خواندن و بچه داشتن سه تاش با هم جمع بشه فشار خيلي زيادي به يك خانم مياد... بالاخره آقايون هم بايد درك كنند... [چشمک]

الهام

یه چیزی بگم بخندی: قبل دنیا آمدن مهدیس من هم خیلی اینطوری بودم ولی الان واقعا وقت این حساس بودنها را ندارم و خیلی راحتترم[خنده] البته نوع ابراز علاقه و صمیمیت بین من و مازیار هم یه مدل دیگه شده خوب! اینو گفتم که بدونی جای امیدواری هست[نیشخند] و اما بنظر من وقتی هورمونها کاری باهات ندارند اول بشین با خودت خووووووب فکر کن و منطقا ببین کوتاهی درحقت شده یا نه تو استرس داشتی خسته بودی و....

الهام

اگه کوتاهی شده بازم فکر کن با جملات تاثیر گذار و مهربانانه رک و بیپرده با آقا رضا صحبت کن ولی اگه تو حالت خوب نبوده و بیخود حساس شدی بازم با آقا رضا صحبت کن بگو من گاهی اینطوری میشم و شاید حتی غیرمنطقی باشه ولی خوب یا بد گاهی اینطوریه لطفا هوای منو داشته باش... من که گاهی هورمونها دیوانم میکنه ایرادگیر و بداخلاق و... به مازیار هم گفتم و برای همین اتفاقا اون موقع ها وقتی میگه مثل اینکه حالت خوب نیستها... و من میترکم از خنده و میگم شایدم... اونم میفهمه نه واقعا خوب نیستم هر دو رعایت میکنیم حرفهای بحث برانگیز و مهم را هم میذاریم برای یه وقت دیگه!

الهام

چقدررر پر حرفی کردم.... یکی ندونه میگه لابد روانشناسه!!عادت داره به حرف زدن! تاثیر خوابگاهه این پرحرفیها و درددل گفتنها و شنیدنهاا..... خوش باشید.....