عجب گل دختری!!!!!!!!!!!

پنجشنبه تو اون بارون همکارم چترشو بهم داد و زیر بارون راه رفتم و چند تا خرید کوچیک هم کردم  مثل سوهان ناخون و رژ لب و یه مقنعه. کلا  عاشق خرید کردن تو هوای بارونی و برفی هستم.

 

بعد رفتم خونه و رضا زنگ زد من داشتم برنامشو باهاش چک میکردم که پروازش کیه ؟ که گفت من که امشب نمی یام و فردا هم کلاس گذاشتم هم این هفته و هم هفته دیگه برنامم اینه. البته قبلش بهم گفته بود ولی من یادم نبود. خیلی هم بدم نیومد چون میتونستم منم جمعه درس بخونم.

 

بعد مامان زنگ زدن و کلییییییی با هم صحبت کردیم و دیگه خسته بودم و خوابیدم.

 

صبح جمعه هم حدود 8 و نیم پاشدم صبونه خوردم و رفتم بیرون یه چیز ضروری می خواستم خریدم و یه کم تو خونه کار کردم و لباسشویی زدم و از این کارها و از ساعت یک نشستم به درس خوندن و خیلییییییی هم خوب پیش رفتم بعدش دیگه یه دوش گرفتم و دلم نیومد شام نپزم این بود که لوبیا پلو پختم و تو این فاصله لباسهای امروزمو آماده کردمو و درس خوندم و منتظر رضا شدم که خوشبختانه تأخیر نداشت و بعد هم لالااااااااا

 

امروز هم باید بعد از کارم برم آرایشگاه و ابروهامو مرتب کنمقلب و درسمو تا اونجایی که مشخص کردم بخونم تا شب هم بتونم یه جمع بندی انجام بدم

/ 1 نظر / 13 بازدید
حورا

آفرين كه به فكر درسات هستي [دست] يادم باشه اگر يك موقع كارم به درس افتاد از تو الگو بگيرم [چشمک]