زندگی بدون شرمندگی و عذاب وجدان

دیروز تا ظهر سر کار بودم و بعد رفتم آرایشگاه در حالیکه داشت بارون میومد و من سرشار از انرژی بودم به رضا برناممو گفتم گفت که یه ختم هم هست که باید بریم وقتی رسیدم خونه رضا تازه بیدار شده بود و یه جورایی صبونه و ناهارمون یکی شد و منم برای ختم اکی دادم و حتی لباسمو هم انتخاب کردم.

 

تو فاصله ای که رضا رفت دوش بگیره پیش خودم فکر کردم رفتنم به این ختم خوبه ولی ضرورتی نداره که خودمو خسته کنم و پاشم برم در حالیکه عصر هم مهمون داریم این شد که انصراف دادم و کمی استراحت کردم و بعد هم به مرتب کردن خونه مشغول شدم.

 

مهمونامون ساعتی که برای اومدن مشخص کرده بودن ساعتی بود که به تایم شام میخورد حتی دو سه بار هم به رضا گفتم بگو شام هم با ما باشند و رضا گفت قبول نکردن و این شد که بنده شام نپختم و مهمونامون هم ساعت 10 و نیم بدون شام رفتن و من هم بدون کوچکترین حس شرمندگی به زندگی ادامه دادم.

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
الهام

[خنده] حقشونه... برای من هم پیش آمده خوب تکلیف آدم را روشن کنن که هم مهمان راحت باشه هم صاحبخونه!!!