میدونم که میشه

این روزها خداروشکر خوب میگذره و من با وجود روزه اصلا برام سخت نیست و کارامو به خوبی انجام میدم و خیلیییییییی خوشحالم که خدای مهربون بهم سلامتی داده و من میتونم روزه هامو بگیرم ولی رضای طفلکی بعد افطار خیلیییییییی بی حال میشه و افطارشو هم خیلی کم میخوره دیشب که بعد از خوردن 2 تا لیوان شربت خاکشیر گرفت خوابید و معمولا هر چی هم صداش میکنم و قول میده که پامیشم فایده نداره منم دیشب تهدیدش کردم که اگه پا نشی یه چیزی بخوری فردا روزه بی روزهگاوچران و به این ترتیب مقادیری میوه به خوردش دادمشیطان.

 

امروز یهویی یه تصمیم مهم برای تغییر شرایط کاریم گرفتم و باید سخت خودمو برای این آزمون آماده کنم میدونم که خدا تنهام نمی ذاره و میشهههههههه و من فقط باید تلاش کنم و درایتمو نشون بدم.

 

شنیدین میگن" خدا خر رو شناخته که بهش شاخ نداده " ، خواستم بگم من این عبارت رو رابطه با خیلی از اطرافیانم در محل کار میتونم به وضوح به کار ببرممتفکر.

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
الهام

[قهقهه] من هم با اون جمله خدا خرو شناخت.... کاملا موافقم!!! چه تفاوتی... مازیار از یک ساعت به افطار هی میاد آشپزخونه سرک میکشه و بیصبرانه منتظر افطاره.... البته وقت نمیکنه خیلی بخوره چون نهایتا 10 میخوابه ولی همون 1ساعت از شرمندگی روزمون درمیایم[نیشخند][زبان]